عصیان در زندگی
زندگی احمد شاملو با روحیه والای انسانی ، اندیشه های روشن و عمیق و عواطف خالصش نمی توانسته مانند عامه مردم کوچه و بازار باشد. عقیده ها ، آرمان ها و باورهای این مرد در زندگانی اش ( زندگی شخصی و شاعری ) تاثیر گذار بوده و باعث شده تا وی هر از گاهی در زندگانی اش به عصیان برخیزد و گونه جدیدی از آن را آغاز کند.
میلادش در یک خانواده نظامی و انتقال مداوم از شهری به شهر دیگر در دوران کودکی ، آشنایی با عقاید احزاب ( از جمله حزب توده ) در سنین نوجوانی و جوانی ، اسارتش در زندان پهلوی ، سه بار ازدواج ، کارها و مشاغلی که به عهده گرفته بود ، تغییر شیوه شعری و دست یافتن به محتوای شعری از گونه مردم ، در مواقعی خسته و نومید شدن از مردم و بار دیگر پیوستن به آنان برای شاعری که دغدغه اش نجات مردم و جامعه و رسیدن آنان به حقیقت بود زندگی ای ساخت سراسر نا یکنواخت.
شاعر بارها در زندگی خود دست به عصیان زد و آن را زیر و رو کرد . زندگی خود را همراه با فکر واندیشه شخم می زد و این موضوع در اشعارش نمود پیدا کرده بود. او بارها در شعرهایش خود را از جنس طبیعت معرفی می کند و خود را جزیی از آن می بیند.
" به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که ایمان خود را از دست داده اند در تن من گیاهی خزنده هست که مرا فتح می کند و من اکنون جز تصویری از او نیستم! من جزیی از توام ای طبیعت بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ ، هیچ یک عطش مرا از سرچشمه ی وجود خیال ات بی نیاز نمی کند."
شاعر بارها در شعرهایش از قالب انسانی خود خارج می شود و خود را جنس گیاه معرفی می کند و در این جنس و قالب نیز عصیان می کند و علیه ناملایمات می تازد. این شعر و اشعاری که شاعر خود را در قالب گیاه می بیند تا حدودی یادآور اشعاری چون : " از نیستان تا مرا ببریده اند ..." و یا " از جمادی مردم و نامی شدم ..." که اشاره به خلقت یکپارچه جهان و موجودات آن که از یک عنصر واحد تشکیل شده اند دارد و یا شاعر از توانایی ها و ویژگی هایی که در گیاه و یا حیوان خاصی وجود دارد استفاده می کند تا بتواند منظور خود را به بهترین صورت بنمایاند.
" کفتر چاهی شدم از برج ویران پرکشیدم سایه ابری شدم بر دشت های دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم
...
می بینیم که شاعر در این شعر از مجموعه " هوای تازه" نیز به سفری با ویژگی های برجسته دست زده ، تجربیات زیادی را گوشزد می کند تا مطلبی را به زیباترین نحو بیان کند و آن چیزی نیست جز جست و جوی حقیقت.
" خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم خانه ی جادوگران را در زدم ، طرفی نبستم
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بی هوده جستم پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم."
البته شاید توصیف شاعر از " بر آتش مردم نشستن " درک دغدغه های خلق و مردم و نشستن و برخاستن با آنان باشد. در شعر دیگری نیز از مجموعه هوای تازه شاعر برای توصیف شور و شعف و عصیان خود را با درختی استوار مقایسه می کند. شاعر در این شعر ضمن اشاره به داشتن عواطف و احساسات انسانی و ریختن اشک خود را به سان آهنی می بیند که به کار مبارزه می آید و خود را چون درختی استوار ، بی مرگ می داند.
" از غریو دیو توفان ام هراس وز خروش تندرم اندوه نیست مرگ مسکین را نمی گیرم به هیچ
استوارم چون درختی پا به جای پیچک بی خانمانی را بگوی بی ثمر با دست و پای من مپیچ...
لیک از دریا چو مرغان پرکشند روی پل ها ، بام ها ، مرداب ها پا برهنه می دوم دنبال شان.
وقت کان سوی افق پنهان شوند باز می گردم به کومه پاکشان حلقه می بندد به چشمان اشک من
گرچه در سختی به سان آهن ام."
در شعر دیگری از مجموعه " مدایح بی صله " خود را به اعماق تاریخ می رساند. خود را زاییده امروز نمی داند. خود را از جنس موجودی می داند که واقعیت های تاریخی را تماشا کرده و از آن آگاه است . خود را برآمده از بطن و متن مردمی می داند که در طول تمدن شکل گرفته انسانی زیسته اند . خود را زاییده گذشته تا به امروز می داند و بنابراین بر نانجیبی آن چه بر او گذشته می تازد و شورش می کند و به مردم آگاهی می دهد.
به یاد مردم می آورد که برآنان چه گذشته و چنان این قصه را بازگو می کند که انگار خود بوده و دیده و آن را درک کرده است.
" جخ امروز از مادر نزاده ام نه عمر جهان بر من گذشته است . نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست بارها به خون مان کشیدند به یاد آر ، و تنها دست آورد کشتار نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود. اعراب فریب ام دادند برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش برایشان در گشودم مرا وهمه گان را به نطع سیاه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند آن گاه قرار نهادند که ما و برادران مان یکدیگر را بکشیم و این کوتاه ترین طریق وصول بهشت بود! به یاد آر که تنها دست آورد کشتار جل پاره ی بی قدر عورت ما بود."
ادامه مطلب

